الشيخ حسين المظاهري

263

جهاد با نفس (فارسى)

مثل باران گريه مىكرد ، مىگفت : شبى خواب ديدم كه مردم مرا در قبر گذاشتند ، سگ سياهى آمد و بنا بود كه هميشه با من باشد ، در همان خواب حس كردم كه اين سگ سياه بداخلاقىهاى دنياى من است كه به اين صورت درآمده است . مثل باران گريه مىكرد و مىگفت : خيلى ناراحت بودم كه حالا چطور مىشود ، يك دفعه ديدم آقا امام حسين ( ع ) آمد - اين آقا با آن كه از علماى بزرگ اصفهان بود ، اما ارادت خاصى به خاندان اهل بيت داشت ، در جلسات خصوصى شركت مىكرد و به منبر مىرفت و مىگفت : براى اين كه از روضه‌خوانهاى امام حسين ( ع ) محسوب بشوم - فهميدم كه براى آن نوكرى كه به اين خاندان داشتم ، آقا امام حسين ( ع ) به فريادم رسيده ؛ به آقا امام حسين ( ع ) عرض كردم كه اين سگ چطور مىشود . فرمودند : من تو را از دستش نجات مىدهم و با اشاره‌اى كه به او كردند ، رفت . از خواب بيدار شدم . نظير اين قضيه را زياد داريم . يكى از مدرسين حوزهء علميه قم براى من نقل مىكرد ، مىگفت : فلانى ( كه من آن آقا را مىشناختم ، خدا او را بيامرزد آدم خوبى بود و به نماز شب خيلى معتقد بود ، قبل از اذان صبح به حرم حضرت معصومه ( س ) مىآمد و كارش نيز عالى بود ، فراش مدرسه فيضيه بود ؛ اين آقا با مدرسى كه عرض مىكنم آشنايى كامل داشت و تابستانها كه آقا نبود ، اين خادم مدرسه در منزلش بود ، با هم رفيق بودند ) مرد ، شبى در خواب او را ديدم كه سگ است ، تعجب كردم ،